سهراب

صبر کن سهراب...
قایقت جا دارد ؟
من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم...
گفتی چشمها را باید شست...!
شستم ولی...
گفتی جور دیگر باید دید
دیدم ولی...
گفتی زیر باران باید رفت
رفتم ولی...
او نه چشمهای خیس و شسته ام را،
نه نگاه دیگرم را ،
هیچکدام را ندید...
فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت: دیوانه ی باران زده...
باید رفت از این شهر؛
انجا که تو هستی
نفسها الوده به شهوت هم اغوشیست.
طاقتی نیست برایم
نفسم نیز به اجبار است
میلرزم به خود....
لرز خربزه هایی که نمیدانم کی خورده ام!!!!!!!!!
باید که بروم.
درو دیوار این شهر اذان هرزه گی می خوانند!!!.
دل خراش .......
سخت است فریادهاشان
باید که بروم
قایقم کو !؟
طاقتم کو !؟
گویند پشتـ دریاها شهریست
انجا کجاست !؟

+ نوشته شده در ساعت توسط ..........
|
این وبلاگ در 24 شهریور87 توسط ... راه اندازی گردیده است