اعدام
من از پایان بی دیدار می ترسم!!!
من از پایان بی دیدار می ترسم!!!

صبر کن سهراب...
قایقت جا دارد ؟
من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم...
گفتی چشمها را باید شست...!
شستم ولی...
گفتی جور دیگر باید دید
دیدم ولی...
گفتی زیر باران باید رفت
رفتم ولی...
او نه چشمهای خیس و شسته ام را،
نه نگاه دیگرم را ،
هیچکدام را ندید...
فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت: دیوانه ی باران زده...
باید رفت از این شهر؛
انجا که تو هستی
نفسها الوده به شهوت هم اغوشیست.
طاقتی نیست برایم
نفسم نیز به اجبار است
میلرزم به خود....
لرز خربزه هایی که نمیدانم کی خورده ام!!!!!!!!!
باید که بروم.
درو دیوار این شهر اذان هرزه گی می خوانند!!!.
دل خراش .......
سخت است فریادهاشان
باید که بروم
قایقم کو !؟
طاقتم کو !؟
گویند پشتـ دریاها شهریست
انجا کجاست !؟

و به خاموش بودنم فکر میکنم
کـــــــــام عمیق
همراه آهی کوتاه
بیرون میدهم دودش را
کمرنگ میشود مثل خودم
نفسم میگیرد
از زندگی اجبــــــاری
استخوان هایم
به سیم کشی افتاده اند
دیگر الـ ـکـل وسیــگار هم ارضـ ـایم نمی کند
قلبم را با سنجاق قفلی به لباسم آویزان کردم
تا بدانی دیگرجایی ندارد
تمام سیگارهای دنیا رو...!!!
هم دود کنی ...!!!
تنهائیت ...!!!
توجه هیچ کس رو...!!!
جلب نخواهد کرد...!!!
جز...!!
پیرمرد سیگار فروش...!!! .
شاید آن لحظه که تو تنها روی نیمکتی نشستی
با همه ی آنچه نداری
کسی هست آن سر دنیا که روی نیمکتی نشسته
و همه ی آنچه ندارد تویی...
حوصله ات که سر می رود ...
با دلـــــــــــــم بازی نکن !
من در بی حوصلگی هایم با تو زندگی کرده ام!!!
ادامه مطلب